گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۴

ز خجلت تا دل ما را شکستهبود چون ساقی مینا شکسته
سزاوار جفایت هیچکس نیستبراهت خار قدر پا شکسته
زدستت باده ساقی مومیائی استپر از می کن اگر مینا شکسته
شکست توبه پیروزی و فتحستکزو شد لشکر غمها شکسته
شکسته خاطری یکسوی دارمتنی چون نامه سرتاپا شکسته
دل زارم بسان توبه مینرست از دست مردم نا شکسته
رواج قمریان از ناله منچو قدر سرو از آن بالا شکسته
نمازم را درستی نیست هرچندزبار سجده هفت اعضا شکسته
کلیم اصلاح دل تا چند، گو باشدرست از دیگران، از ما شکسته