گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۳

صبح نگرددت سفید پیش بناگوش توکز سر طاقت گذشت آب در گوش تو
گرچه زتمکین حسن، کم سخن افتاده ایبوسه فغان می کند در لب خاموش تو
بسکه ز رشک کمر تاب خورد طره اتچون بمیانت رسد بگذرد از دوش تو
ایمنی از خلق برد آن مژه جنگجوباشد ازو در هراس زلف زره پوش تو
خنده بدریا زند اشک ز دامان منناز بسنبل کند زلف در آغوش تو
کینه من پس چرا هیچ ز یادت نرفتگشته اگر نامم از ننگ فراموش تو
موعظه ها را کلیم باشد اگر این اثرپنبه غفلت دری است در صدف گوش تو