گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۸

نیامد نخل آه از سینه پرداغ من بیروننکرد این سرو هرگز سر زدیوار چمن بیرون
درین محنت سرا چون نال اگر چاهت وطن باشدبفرقت تیر اگر بارد نیابی از وطن بیرون
غم افشای رازم نیست در بزمش که می دانمزبس دلبستگی ناید زبزم او سخن بیرون
گلی را باش بلبل کو نقاب از رخ چو بگشایدکند از شرم اول باغبان را از چمن بیرون
بفکر خاتم لعل لبش هر گاه می افتمنمی آرم بسان خاتم انگشت از دهن بیرون
نمی دانم کلیم از حسرت روی که بود امشبکه می‌شد های‌های اشک شمع از انجمن بیرون