گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۹

نه گل شناسم و نه باغ و بوستان بی توکه دیده در نگشاید بر این و آن بی تو
ز خضر گیرم و بر خاک ریزم آبحیاتبزندگی شده ام بسکه سرگران بی تو
درین بهار چو گل از سفر توهم باز آیببین چه می کند این چشم خونفشان بی تو
گمان برند که من نیز با تو هم سفرمچنین که می روم از خویش هر زمان بی تو
طفیلئی که پس از میهمان بجا ماندچه قدر دارد جان مانده آنچنان بی تو
کجاست فرصت آن کز فراق شکوه کنمبغیر نام تو نگذشته بر زبان بی تو
همه ذخیره شبهای تیره روزی رفتچو شمع سوخته شد مغز استخوان بی تو
بجام و ساغر ما قطره ای نمی افتداگر نشاط ببارد ز آسمان بی تو
تو همچو تیر ز کف جسته رفته ای و کلیمبخود فرو شده چون حلقه کمان بی تو