غزل شمارهٔ ۵۲۶
کس نمی گیرد دگر در رهن صهبا پیرهناز تو چاک ایدست بیتابی و از ما پیرهن
بیتو ضعفم قوتی دارد که مانند حبابباز می افتم اگر بردارم از جا پیرهن
شب قبای صبر دلها چاک شد چون آمدیهمچو شمع خلوت فانوس یکتا پیرهن
از زکوة سنبلستان تار زلفی ده ببادپاره زین امید می سازند گلها پیرهن
در میان گر پا نیارد گرم خوئیهای داغبا همه نسبت نمی چسبد بر اعضا پیرهن
نیست تار و پود راحت در لباس روزگاریک بیک را آزمودیم از کفن تا پیرهن
سخت جانی بسکه از پهلوی ما اندوختهکار جوشن می کند بر پیکر ما پیرهن
خرقه عریانی از دست تو چون پوشیده امقامتم هرگز نخواهد راست شد با پیرهن
جامه پوشاندن یتیمان را مسلمانی بوددختر رز را بپوشانم ز مینا پیرهن
گاه عریان از جنون چون شمع می گردد کلیمگاه چون فانوس میآید سراپا پیرهن