گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۵

نصیب ماست زیان بر سر زیان دیدنگلی نچیدن و دیدار باغبان دیدن
غبار کوی تنزل بدیده تا نگشتینمی توانی مسند بر آستان دیدن
خدا نصیب کند دیده ایکه بتوانیبروشنائی او سود در زبان دیدن
غبار کلفت او چشم را زیان داردجهان بدیده پوشیده می توان دیدن
متاع قافله هستی آنچه خواهی هستولی تو گرد توانی ز کاروان دیدن
زصدق دوستی آنکس که بهره مند بودشکسته دل شود از مرگ دشمنان دیدن
تو گر نباشی کج بین چگونه آید راستزخاک بودن و خود را بر آسمان دیدن
غبار جامه گر از تن رود، به صیقل فقرتوان در آینه جسم روی جان دیدن
نظاره دل پر خون ز چاک سینه کلیمبود ز رخنه دیوار گلستان دیدن