گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۴

حسن اگر این است، ناصح همچو ما خواهد شدنچوب تر آخر به آتش آشنا خواهد شدن
از دم تیغ است سیر مرغ بسمل تا به خاکدل گر از دست تو بیرون شد، کجا خواهد شدن؟
هر در نگشوده‌ای دارد ز استغنا کلیدهمچنانش واگذار ای دل، که واخواهد شدن
یک ره ار دستم، به دامان تو گردد آشناپنجه من بر سرم بال هما خواهد شدن
بیشتر هرچند بر کام جهان چسبیده‌ایبیشتر از دست چون رنگ حنا خواهد شدن
چون کِشی خنجر به قتلم، بر میان دامن مزندامن آلودن به خونم، خون‌بها خواهد شدن
بهر هر گامی اگر دانی چه منت می‌کشیکام دنیا بر تو کام اژدها خواهد شدن
می‌رود تا کوکب بخت مرا آتش زندهر شرر کز صحبت آتش جدا خواهد شدن
گر فلک زین‌گونه بر ما تنگ می‌گیرد کلیموسعت‌آباد جهان، چشم گدا خواهد شدن