گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۱

برتر از خورشید شد کار سخنشب ندارد روز بازار سخن
نارسائیهای انداز همهاز بلندیهای دیوار سخن
عرش کرسی می نهد در زیر پایتا گلی چیند ز گلزار سخن
منکر هر ملت و مذهب که هستبرنمی خیزد بانکار سخن
بهر بازوی هنر ننوشته اندهیچ تعویذی چو طومار سخن
چون قلم از خویش سرها بر تراشسربسی خواهد سر و کار سخن
غیر یارانیکه مضمون می برندکس نمی بینم خریدار سخن
میرزای ما جلال الدین بسستاز سخن سنجان طلبکار سخن
راستی طبعش استاد منستکج نهم بر فرق دستار سخن
غرق بحر حیرتم دائم کلیمگرچه با این قدر و مقدار سخن