غزل شمارهٔ ۵۲۰
تا چند همچو سوفار خندان بخون نشستندلتنگ و روگشاده خود را بکار بستن
گر از نسق فتاده است احوال ما چه نقصانعقد گهر ز قیمت کی افتد از گسستن
بیماری غم او آن ناتوانی آردکز ضعف کس نیارد پرهیز را شکستن
از سیل گریه آخر دل را کدورت افزودآورد روسیاهی آخر بآب شستن
در گوشم این در پند، از پیر گوشه گیر استدام است صحبت خلق باید زدام جستن
گفتی کزین تک و دو کی می رسی بآرامروزی که زی تیغش روزی شود نشستن
در ملک خاکساری رسمی است اهل دل رادر صدر هر چه گم شد در آستانه جستن
دنیا خیال و خوابیست، این خواب نزد داناآسایشی ندارد بهتر ز چشم بستن
باشد کلیم اگرچه شیشه دل و تنک ظرفچون توبه تاب دارد در بستن و شکستن