گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۲

دلا بار وجود از خویش افکندرین ره کاری آخر پیش افکن
تو صید عالم قدسی درین دشتکمند وحدتی بر خویش افکن
دل آسوده را در خون فرو بربر آن مژگان کافر کیش افکن
مگر در خواب بینی روی راحتچو گل بستر بروی نیش افکن
بر آن پستی، که دارد قصر شاهینظر از کلبه درویش افکن
بره گر پیش پای خود نبینیگنه بر عقل دوراندیش افکن
اگر سرمایه خونابه کم شددلا زان لب نمک بر ریش افکن
گر از تقصیرها داری خجالتسر از شمشیر او در پیش افکن
کلیم از فکر آن لبهای پرشورنمک در دیگ سودا بیش افکن