گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۳

بسینه ناوک غم تا بکی روان کردنچه ذوق رو دهد از آینه نشان کردن
دلا بگلشن حسن معاش می بایدبقدر پایه پرواز آشیان کردن
قفس فراخ اگر گشت گلستان نشودبجاست شکر و شکایت ز آسمان کردن
غذای ماست فریب سراب نومیدیمگو بهیچ قناعت نمی توان کردن
ترا چنینکه سر و برگ بدگمانی هستچرا نداری پروای امتحان کردن
مسلم است بدل درد عمر کاه ترازجان نهفتن و پنهان زلب فغان کردن
چنینکه قبله خود کرده ایم دنیا رانشان کفر بود پشت بر جهان کردن
زمانه را بتو یکرنگ می کند اولبنزد جهل فروشان هنر نهان کردن
جفای خار نه از بهر گل کشید کلیمرساند مشق تنزل ز باغبان کردن