غزل شمارهٔ ۵۱۰
مگو ناصح که بتوان از رخ جانان نظر بستنبسی مشکل بود بر روی صاحبخانه در بستن
به از مو نیست دستاری سر ما بیدماغان راکه هر گه واشود بازش نمی یابد بسر بستن
رمق در کس نمی ماند کمر گاهیکه بگشائیمیان بگشودنت باشد بخون ما کمر بستن
بسعی خویشتن هرگز نکردی نیکبخت ایدلتمام عمر اگر بال هما خواهی بپر بستن
ز روی سهو بر مرهم نیفتد دیده داغمچنین باید بلی از روی نامحرم نظر بستن
ره فیض ازل رهزن ندارد خصم گو بنشینکه از کوشش نیارد کس ره آب گهر بستن
سکندر سد نمی بستی که نامش در جهان مانددو مصرع را توانستی اگر بر یکدگر بستن
سخن بخشد حیات جاودانی اهل معنی راهمین باشد کلیم از شاعریها طرف بربستن