گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۹

نه همین می رمد آن نوگل خندان از منمی کشد خار درین بادیه دامان از من
با من آمیزش او الفت موج است و کنارروز و شب با من و پیوسته گریزان از من
قمری ریخته بالم به پناه که رومتا بکی سرکشی ای سرو خرامان از من
بتکلم، بخموشی، به تبسم، به نگاهمی توان برد بهر شیوه دل آسان از من
نیست پرهیز من از زهد که خاکم بر سرترسم آلوده شود دامن عصیان از من
اشک بیهوده مریز این همه از دیده کلیمگرد غم را نتوان شست به طوفان از من