غزل شمارهٔ ۵۰۸
هر دم مشو سوار به عزم شکار منآتش مزن بخانه زین شهسوار من
کوتاه گشت از همه جا رشته امیداز بسکه روزگار گره زد بکار من
پژمرده گشت گلشن عیشم چنانکه نیستیک گل درو که خنده زند بر بهار من
شد سینه چاک و سوزن مژگان تو دمیچون رشته سرشک نیاید بکار من
صحرا کنون خوشست که از فیض گریه امروییده سبزه چون مژه آبدار من
زنگار گیرد آینه گر در بغل نهماز بس مکدرست دل پر غبار من
آئینه ایست جام و تو حیران خویشتنساغر از آن ز کف ننهی میگسار من
خم گرچه سالها به فلاطون نشسته استدور از لبت نکرد علاج خمار من
گرم است بسکه تربتم از سوز دل کلیمشمع از دو سر گداخته شد بر مزار من