غزل شمارهٔ ۵۰۶
کار دوران چیست جمعیت پریشان ساختنسیل مجبورست در معموره ویران ساختن
پاک طینت را بکین کس نشاید گرم کردبهر خونریز از طلا شمشیر نتوان ساختن
گر طبیب همت ایام عیسی دم شودباید از وی درد فقر خویش پنهان ساختن
ابر اگر از طینت اهل جهان آگه شودقطره سازی را بدل سازد به پیکان ساختن
ترک دنیا پیش این دنیاپرستان کافریستچون بکیش هندوان بتخانه ویران ساختن
گریه ما را گر میرابی گلشن دهندعاجز آید نوبهار از غنچه ویران ساختن
با همه ناقابلی دارد هنرها بخت مامی تواند از گل و ریحان مغیلان ساختن
بیکدورت راحت از گیتی نشاید چشم داشتزانکه ناچارست با دود چراغان ساختن
نار پستان دست فرسود هوا باشد کلیمبعد از این خواهیم با سیب زنخدان ساختن