گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۵

سفر نیکوست اما نه زکوی دلستان رفتنبسان شمع هم در بزم باید از میان رفتن
نقاب غنچه بگشاده، می و معشوق آمادهعجب گر زنده رود اکنون تواند زاصفهان رفتن
زجوش گل نگنجید آشیان من، زهی طالعکه در فصل چنین می بایدم از گلستان رفتن
نه تاراج خزانی بود و نه آسیب خار اینجابجز آوارگی باعث چه بود از آشیان رفتن
دل و جان، صبر و طاقت جمله می مانند و می بایدره خونخوار هجران ترا با کاروان رفتن
تو خود رفتی کلیم، اما گران مژگان برگشتهترا تکلیف برگشتن کند، کی می توان رفتن