گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۴

هیچکاری برنمی آید ز دست تنگ منورنه جنگی نیست دامان ترا با چنگ من
طینتم بر عاریتهای جهان چسبیده استگر فشانی گرد از رویم بریزد رنگ من
بسکه خرسندم زکنج فقر کاسیبش مبادنعمت الوان بود غمهای رنگارنگ من
با همه کم فطرتی دارم ز همت گوشه ایدر نیاید هیچگه دنیا بچشم تنگ من
کام دنیا چیست کز ناکامیش باشد هراسآخر این رنگ حنا گو رفته باش از چنگ من
شیشه خود را که می آرد بسنگ ما زندکس بجنگ من نمی آید کلیم از ننگ من