گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۹

قافیه: رم۱۰ بیت
دلا مگوی که نگرفت هیچکس خبرمکه سنگ حادثه داند شمار موی سرم
اگر بنشو و نمائی رسیده ام اینستکه خار پای دوانیده ریشه تا کمرم
هوای بال فشانی بزیر چرخم نیستچو طایر قفسم گو بریده باش پرم
بهوش خویش چو آیم بگرد او گردمبراه شوق بآخر نمی رسد سفرم
بباغ دهر چو من نیست نخل خوشی ثمریعبث نگشته هوادار اره و تبرم
ز در بسایه دیوار می کشم خود راغرور ناز بخواری براند ار زدرم
ز سیل اشک چنان شستشوی دیده دهمکه هر نظاره فریبی بیفتد از نظرم
نیم چو صورت دربند جامه دیبالباس فاخرم اشکست و رشته گهرم
اگرچه قرض ز یمن قناعتم نبودچو وام دار زند اشک دست در کمرم
زخاکساری من هیچ دور نیست کلیماگر بخاک بدل گردد آب در گهرم