غزل شمارهٔ ۴۹۴
تا نفرسود است پا، بیراههپیما میشوممیگذارم پا به راه آن دم که بیپا میشوم
صورت از دیوار میخواهد که سنگ آرد برونبا چنین دیوانگی هرجا که پیدا میشوم
آتش ناکامی دوران نمیسوزد مرابیشتر دل سرد از اوضاع دنیا میشوم
موجم و دریای هستی سر به سر جای منستنیستم بیخانمان هرچند بیجا میشوم
باده آب جزو ناری میشود در طینتموقت هشیاری چو آتش بیمحابا میشوم
ساز بیآهنگم و یکسر نوایم خارج استگر نوازش یابم از ایام رسوا میشوم
میکنم بیتابی خود را تماشا بیشترروبهرو هرگه به آن آیینهسیما میشوم
کس نمیداند که چون پروانه مأوایم کجاستشمع حسنی هرکجا افروخت پیدا میشوم
عزت دیوانهها در شهر کمتر شد کلیمچند روزی میروم مجنون صحرا میشوم