غزل شمارهٔ ۴۹۳
هرگز آشفته ز بد گردی دوران نشدمداد خاکم همه بر باد و پریشان نشدم
آه! ازین غفلت سرشار که چون ساغر پرجان به لب آمد و از کرده پشیمان نشدم
طالعی خصمفکن در همه میدان دارموین هنر بین که به کس، دست و گریبان نشدم
چون لب زخم، دلم خندهی بی گریه نکردگل گل از عشق شکفتم من و شادان نشدم
بسکه با نیک و بد خلق ندارم کاریمنکر و معتقد و گبر و مسلمان نشدم
گل نقش قدمم در چمن بیقدریلایق گوشهی دستار عزیزان نشدم
در ره دشمنی خویش چه ثابت قدممخاری از پا نکشیدم که پشیمان نشدم
گل روی سبد گلشن پژمردگیامابر از گریه به تنگ آمد و خندان نشدم
تا ندادم سر خود در ره آن شوخ، کلیم!همسر طایفهی بی سر و سامان نشدم