غزل شمارهٔ ۴۹۰
باده کو تا موج سان رقص از همه اعضا کنمچون حباب از فرق دستار یقین را وا کنم
خار بی گل، دود بی آتش بمن قسمت رسدخواه گلشن خواه گلخن هر کجا مأوا کنم
پای سیرم نیست اما سیل اشکم داده اندمی توانم خانه را بر خویشتن صحرا کنم
اشک می ریزم زخون هر گاه شوق از حد رودچون شود بدمست مهمان آب در مینا کنم
صورت دیبا ز خواب عافیت بیدار شدعیش را از ناله تا کی تلخ بر دنیا کنم
منکه کاغذ از قلم نشناسم از آشفتگیمی رود قاصد چه بنویسم چه حرف انشا کنم
از نسیمی کمترم در گلستان روزگاراین نشد کز تو گلی بند قبائی وا کنم
خاکبیزی می کنم از دور چون بستم ترادست و پائی را که گم کردم مگر پیدا کنم
پایم از بند تعصب گر برون آید کلیمدست دل گیرم بدست و سیر مشربها کنم