گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۱

خاک نشینی است سلیمانیمدست بود افسر سلطانیم
هست چهل سال که میپوشمشکهنه نشد جامه عریانیم
جوش سرشکم بمقام وداعجمعم و سرگرم پریشانیم
نسخه گرفتست نظام جهاناز نسق بیسر و سامانیم
خاک تواضع ز ازل ریختهدست قضا بر خط پیشانیم
روی نیاز از همه سو تافتمقبله نفهمیده مسلمانیم
بخت ز آغوش من انگیختههمچو صدف باعث ویرانیم
در دهن از روزه حرمان مننیست جز انگشت پشیمانیم
من ز سواد سخنم چون کلیمنه همدانی و نه کاشانیم