گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۹

ریخت ناخن بس که خار یأس از پا می‌کشمبر در دل می‌نشینم پا ز درها می‌کشم
ساعدم از زیر بار آستین بیرون نرفتچون نگویم دست همت را ز دنیا می‌کشم
شحنه را بر من گرفتی، محتسب را دست نیستشیشه در بارم نباشد گرچه صهبا می‌کشم
دور من چون می‌رسد ساقی دو ساغر ده مرامی به یاد آن دو چشم مست شهلا می‌کشم
حلقه‌ای در گوش بخت افکنده آن چشم سیاهکز نگاهش سرمه در چشم تماشا می‌کشم
می‌رسد مستی به سرحدی که نشناسم تراجام سرشار تغافل سخت تنها می‌کشم
سنگ در دیوارها از شوخی طفلان نماندشهر اگر ویران شود خود را به صحرا می‌کشم
ناخدای کشتی می می‌توانم شد کلیمبردبارم همچو کشتی گرچه دریا می‌کشم