غزل شمارهٔ ۴۸۱
کامی ز روزگار ستمگر گرفته ایمخود را اگر بخاک برابر گرفته ایم
گرمی ز جزوناری ما برطرف شدستاز بسکه حرف سرد بتن بر گرفته ایم
پر را بشکل خنجر صیاد دیده ایمسر را ز شوق آن بته پر گرفته ایم
دریا بما رسیده اگر از می مرادهمچون صدف زآبله ساغر گرفته ایم
هرگز نگشته دود شکایت زما بلندگر همچو شعله ز آتش غم در گرفته ایم
دندان که در غم تو نهادیم بر جگرگوئی ز پنبه روزن مجمر گرفته ایم
بگذر ز کام تا بکنار تو جا کنداین بند را ز رشته گوهر گرفته ایم
تا رفته ایم در پس زانوی غم کلیمجا در پناه سد سکندر گرفته ایم