غزل شمارهٔ ۴۸۰
در مطلعی که وصف دهانش بیان کنمغیر از میان چه قافیه آندهان کنم
چون خودفروش سود زسوا ندیده ایمگر خاک را بزر بفروشم زیان کنم
خاموشی است ذکر خفی نزد سالکانکو فرصتی که آن را ورد زبان کنم
پرواز من بسرکشی گل نمی رسددر سایه نهال مگر آشیان کنم
جان از کدام و دل کدامست از آن دو لببگذار تا ببوسه یکی را نشان کنم
خاشاک سیلم از کشش جذبه می رومنه همچو گرد همرهی کاروان کنم
بر خوان روزگار که نعمت حوادث استآب ار خورم ملاحظه استخوان کنم
جز بینوائی تو ندارم دگر کلیمچیزیکه توشه سفر لامکان کنم