غزل شمارهٔ ۴۷۹
نه سزاوار حرم نه لایق بتخانهامدر خرابآباد دنیا جغد بیویرانهام
فرقم از سرکوب محنت یک نفس خالی نبودگر ز کار افتاد دستم ریخت بر سر خانهام
بس که هرگز پر ندیدم جام عیش خویش راباورم ناید که پر خواهد شدن پیمانهام
من نباشم رونق عشق و محبت میرودتیشه فرهادم و بال و پر پروانهام
فقر تا ما بینوایان را حمایت میکندسایه پشتیبان دیوارست در ویرانهام
با گرانان سازگاری و مدارا عاقلیستچون به زنجیر جنون میسازم ار دیوانهام
شعله برمیخیزد از فرقم به جای مو کلیممیسزد گر از ید بیضا بسازی شانهام