گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۴

از در محرومی استمداد همت کرده ایمآرزوها را تمام از سینه رخصت کرده ایم
کیست تا مارا بدست کم تواند برگرفتبر سر یکپای پیش خم عبادت کرده ایم
این زمان بی بوسه از ساقی نمی گیرم جازانکه در میخانه ها بیمزد خدمت کرده ایم
نقد جان از ساقی و رخت سرا از میفروشدر حیات خویشتن میراث قسمت کرده ایم
گر همه رخصت بود مستان که ننگ همتستبارها این پند را در کار فطرت کرده ایم
در ره سنگ ملامت فرش چون خاک رهیمسرگرانی را ببالین سلامت کرده ایم
خاکساری نقش ما تعلیم می گیرد ز مادر فن خود گرچه بیقدریم شهرت کرده ایم
سخت بیقدرست شاید قسمتی پیدا کندخون خود را وقف بر خاک مذلت کرده ایم
پیش پا دیدن نمی آید دگر از ما، چو شمعبسکه بر سر و قد او مشق حیرت کرده ایم
بر سر جنگ است با ما بی سبب دایم کلیمگرچه صلح کل بهفتاد و دو ملت کرده ایم