گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۵

باین دماغ که از سایه اجتناب کنیمبر آن سریم که تسخیر آفتاب کنیم
بگریه سحری سعی بیش ازین خوش نیستچه لایقست که در شیر صبح آب کنیم
شود بصیر بدل عجز چون کمال گرفتگذشت از آنکه توانیم اضطراب کنیم
ز شور ناله بود جمله بیقراری اشکنمی گذارد کاین طفل را بخواب کنیم
سفینه می رود این سعی ناخدا عبث استچو عمر می گذرد ما چرا شتاب کنیم
هوای خانه ناموس و ننگ دلگیر استخوش آنکه بر سر عقل این بنا خراب کنیم
کدام سوخته جان راست تاب آتش مابآه سرد دلی را مگر کباب کنیم
بیمن عشق ز خاک وجود می سازیمگلی که غازه رخسار آفتاب کنیم
بود کلیم که باز از نشان دندانهابرای بوسه لبی چند انتخاب کنیم