غزل شمارهٔ ۴۷۳
خوش آن غیرت که بیخود جانب دلدار میرفتمدمی کز خویش میرفتم به کوی یار میرفتم
خوش آن خلوتسرا کز اتحاد حسن و عشق آنجاتو از می مست میگشتی و من از کار میرفتم
وداع با به راه او پر و بالست سالک راز خود در پیش میبودم چو بیرفتار میرفتم
کنون گر گلستان در دامنم باشد نمیبینمگذشت آن کز پی یک گل به صد گلزار میرفتم
به عزلت عادتی دارم که گر از گوشه خلوتبه گلزارم کسی بردی به پای دار میرفتم
نشانش را ز خود چون یافتم در جستجوی اوبه گرد خویشتن گردیده چون پرگار میرفتم
دگر تقریب رفتن چون به بزم او نمیدیدمبرای پرسش آن نرگس بیمار میرفتم
کلیم از یاد کس رفتن اگر در دست من بودیچون برق از خاطر این چرخ کجرفتار میرفتم