گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۲

همچو عینک سر نگردد راست از پشت غممهمچنان حرص نظربازی فزاید هر دمم
از ادای خارج هر کس خجالت می کشمبا کمال بیدماغی من وکیل عالمم
من بمردن همدم از ضعف خمار افتاده امباید آوردن ز جام آئینه در پیش دمم
تیره بختی بیش ازین نبود که در بزم جهانشمعم اما خلوت وصل ترا نامحرمم
آن نمکهائیکه دیگ آرزو در کار داشتروزگار از شوربختی می کند در مرهمم
از کریمان هیچگه روی طلب نبود مراگر زسنگ خاره باشد روی همچون ماتمم
خلعت آسایشی می خواستم از چرخ، گفتاز کجا آورده ام خود در لباس خاتمم
تا نفس باقیست ضبط گریه ام مقدور نیستشیشه ام، بی اشک از دل برنمی آید دمم
از سبکروحی خود خوارم درین گلشن کلیمهمچو شبنم هر گلی بردارد از دست کمم