غزل شمارهٔ ۴۷۱
روز و شب از بس که محو آن میان گردیدهامموی میترسم برآید عاقبت از دیدهام
صاحب آوازه در اقلیم گمنامی منمنام خود را از زبان هیچکس نشنیدهام
اشک رنگین، داغ حرمان، زخم رشک مدعیوه چه گلها بهر تابوت تمنا چیدهام
بر تنم هر جا که اشک افتد، برآید دود از آناز تف تبهای هجران تاب از بس دیدهام
عیبپوشی سهل باشد، عیب نادیدن خوشستچشم من روشن که دایم صاحب این دیدهام
فرصت عشرت ز کف ندهم به هرجایی که هستگریه تا بس کردهام بر بخت خود خندیدهام
گل به بستر تا نیفشانی نمیخوابی و منشمعسان با شعله در یک پیرهن خوابیدهام
از سیهروزی رهایی چون بیا بد دل، که منهر رگ او را به تار زلف او تابیدهام
همچو من در پیش یار بیوفای خود کلیمزود نتوان خار شد، عمری وفا ورزیدهام