غزل شمارهٔ ۴۷۰
نه بیدردیست گر چاک گریبان را رفو کردمحصاری شد مرا تا سر به جَیب خود فرو کردم
به بند دهر چون تیغم، ولی از جوهر ذاتیگشایش در قدم دارم، به هر جانب که رو کردم
ز اهل عقل جز نا در برابر بس که نشنیدمشدم دیوانه و با خویش آخر گفت و گو کردم
ز شیر دختر رز تا بریدم طفل عادت رابه حکم دایهی مشرب به خون توبه خو کردم
چرا از خضر نالم ره به مقصد گر نمییابمکه من با دیدهی پوشیده دایم جست و جو کردم
ز آسیب شکستن پیر جام او را نگه داردکه باز از زهد و تقوا توبه از دست سبو کردم
ندارد قبلهی اسلام، پا برجاتری از منتمام عمر چون چشمت به یک محراب رو کردم
کلیم از پرتو روشندلی شرمنده کم گشتمدل و آیینه را هرگاه با هم روبهرو کردم