گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۹

جنت از رضوان، که من زان روضه خرم نیستمسیر چشمم در پی میراث آدم نیستم
خوردنم غیر از ندامت نیست بر خوان عملچند گیرم در دهان انگشت، خاتم نیستم
هرگز از فوت مرادی ناله از من سر نزدمرده را از بیغمی در فکر ماتم نیستم
همچو غم در خلوت هر دل مرا ره داده انداین سبکروحی از آندارم که بیغم نیستم
همچو ماه عید کارم غم ز خاطر بردنستتازه ساز داغ مردم چون محرم نیستم
طالع پیراهن فانوس دارد نسبتمدر حریم وصل با این قرب محرم نیستم
خانه زاد آستان پستیم همچون غبارگر شوم آرایش مسند مقدم نیستم
بسکه رنجیدست طبعم از نفاق صلح کلنیشتر تا می توان بود مرهم نیستم
لاف اهلیت که باور می‌کند از من کلیماهل چون باشم، مگر از اهل عالم نیستم