گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۴

کو همتی که از همه قطع نظر کنیموز سر گذشته چاره هر دردسر کنیم
ما را محل رحم ندانسته روزگارگر همچو شمع از همه تن گریه سر کنیم
در نامه شکل زلف ترا می کشیم و بسگر شرح حال در هم خود مختصر کنیم
گر منت وظیفه گرانی چنین کندترک وظیفه خواری فیض سحر کنیم
یک گام بی متابعت او نمی رویمگر سایه را بخویش رفیق سفر کنیم
بنشین دمی بدیده گوهر فشان ماتا رشته میان ترا پرگهر کنیم
گر اشک را بکام دل خویش سر دهیمدر سنگ آبیاری تخم شرر کنیم
روی تنک بلاست که صد ره شدیم پستما را نداد دل که غم از دل بدر کنیم
در چاره صداع زیاده سری کلیممشتی ز خاک کوی قناعت بسر کنیم