گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۵

غم مسکن و فکر مأوا ندارمعجب نیست گر در دلی جا ندارم
درین بحر از خجلت تنگ ظرفیحبابم که چشمی ببالا ندارم
شکفته رخ از فقر همچون سرابمترشروئی ابر و دریا ندارم
خرد چیست از فکر دنیا گذشتننگوئی که من عقل دنیا ندارم
چرا در غم ماست پیوسته زلفتدر آن کوچه من خانه تنها ندارم
جنونم دل از سنگ طفلان فکندستز شرمندگی روی صحرا ندارم
گدای در دلبرانم چو شانهبجای دگر دست گیرا ندارم
بآئینه زانوی خویش گاهیسری می کشم روی درها ندارم
نخواهد رسیدن بمقصود دستماگر آبله در ته پا ندارم
کلیم از سر آرزوها گذشتمگواهم که بر بخت دعوا ندارم