غزل شمارهٔ ۴۶۳
بروی ساغر می ماه عید را دیدمهمین بسست درین عید دید و وا دیدم
بغیر دیده که پوشیدم از مراد دو کونبقدر همت خود جامه ای نپوشیدم
چنین که برگ و بر نخل آه پیکانستبفرق سایه آهست سایه بیدم
لبم ز خنده و چشمم ز گریه ترسیده استبا شک بی اثر خویش بسکه خندیدم
ز عاقبت نیم ایمن که ترسم آخر کارکفن برون کند از تن لباس تجریدم
بسان شمع کس آواز گریه ام نشیندبا شک خویش اگر تا صباح غلتیدم
گران نبودم بر طبع دوستان هرگزبزور رفتن و دیر آمدن مه عیدم
بحشر آخر از خواب مرگ برخیزدگمان مبر که زامداد بخت نومیدم
به پیر جام از آندم که دست داده گلیمزخط ساغر چون شیشه سر نه پیچیدم