غزل شمارهٔ ۴۶۲ - در مدح شاهجهان
بر شکال دولت آبادست و ما بیبادهایمدامن دولت که ساقی باشد از کف دادهایم
دانه تسبیح بیآبست، کی بر میدهدما چه بیحاصل به دام زهد خشک افتادهایم
قلعهها از دولت شاه جهان مفتوح شدما ز دست بسته مهر شیشه نگشادهایم
خود متاع خانه خویشیم، چون مرغ قفسگر نهایم آزاد از قید جهان آزادهایم
روی برگشتن نمیدارد هدف از پیش تیرتو کمان فتنه را زه کن که ما اِستادهایم
پیش ما بزم نشاط و حلقه ماتم یکیستشمع بزمیم از برای سوختن آمادهایم
نه به ما پای گریزی مانده نه دست ستیزبر سر راه حوادث همچو مور جادهایم
از تلاش سرفرازی کی به جایی میرسیمما که از افتادگی در پیش چون سجادهایم
پر نمیپیچیم بر صید مراد خود کلیمما که عنقا را به دام آورده و سر دادهایم