غزل شمارهٔ ۴۶
از پیچ و تاب فکر تنم صد شکن گرفتآسان نمیتوان سر زلف سخن گرفت
بر تشنگان عقیق لبت را حلال کردخطت که آمد و سر چاه ذقن گرفت
بر عارض تو چهره شدن حد شمع نیستگریان ز بزم رفت و سر خویشتن گرفت
بر روی آب رخصت سجاده گستریاول نداشت موج، ز مژگان من گرفت
معشوق خردسال بود سازگارترسروی که قد کشیده دلش از چمن گرفت
دارم تبی چنانکه سرانگشت را طبیببرداشت تا ز دست من اندر دهن گرفت
بر حرف من کلیم نگفتی گرفت نیستاین چیست کآتش از نفست در سخن گرفت