غزل شمارهٔ ۴۷
دل رفیقانِ رهِ خوف و رجا را دیده استشوق پابرجا و صبر بیوفا را دیده است
روز محشر بازگشت جان به تن از شوق تستورنه مسکین عمر ما این تنگنا را دیده است
گر به ما داغ محبت گرم خون باشد رواستروز اول چشم چون واکرد ما را دیده است
چشم مستت را غم برگشته مژگان تو نیستهمچو او صد عاشق رو بر قفا را دیده است
آب حیوان نیست چون خاک قناعت سازگاراز خضر پرسیدهام کآب بقا را دیده است
از سیه روزی رهائی نیست مژگان تراگرچه ابرویت به سر بال هما را دیده است
دیدهٔ ما شد سفید و خاک پایت را نیافتگرچه کاغذ گاه وصل توتیا را دیده است
نیل رخت ماتم ما در خم افلاک نیستطالع ما مرگ چندین مدعا را دیده است
پا ز جیب و دست از دامن همی جوید کلیمدست و پا گم کرده تا آن دست و پا را دیده است