غزل شمارهٔ ۴۵
کسی که مانده به بند لباس زندانی استپریدن از قفس نام و ننگ عریانی است
به پختگی جنون کی به من رسد مجنون؟همین بس است که من شهری او بیابانی است
ز چشم گریان، بیقدر شد متاع جنونبه هر دیار که بارندگی است ارزانی است
بهار آمده یارب چه رهن باده کنم؟مرا که جامهٔ عیدی قبای عریانی است
دلا حقیقت این هر دو نشئه از من پرسحیات گردی و این مرگ دامن افشانی است
کلیم دعوی دل را به زلف یار ببخشدگر مپیچ بر آن، عالم پریشانی است