غزل شمارهٔ ۴۵۹
در دستگاه محتشمان پا نمی خوریمخون می خوریم و آب زدریا نمی خوریم
بر روزه قناعت خود صبر می کنیمگر جان بلب رسد غم دنیا نمی خوریم
از صد هزار رنگ تمنا که می پزیمما غیردود آتش سودا نمی خوریم
هر کس که دید چاک دلم پاره شد دلشما زخم را زتیغ تو تنها نمی خوریم
دایم ز بس به بند گریبان فتاده استچیزی ز دست خویش چو مینا نمی خوریم
دست تهی بهمت می جمع کی شوداز منع توبه نیست که صهبا نمی خوریم
پرهیز بیش ازین نتواند مریض عشقاز هیچکس فریب مداوا نمی خوریم
از وضع ناگوار جهان طبع ما کلیماز بسکه سیر شد غم فردا نمی خوریم