گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۰

از دست دهر محنت بسیار می کشمآئینه وار هر نفس آزار می کشم
در آتشم چو پنبه داغ از ملایمتاز طبع سازگار خود آزار می کشم
یک رهبرم درین ره تاریک برنخوردچون آفتاب دست بدیوار می کشم
یک رهبرم درین ره تاریک برنخوردچون آفتاب دست بدیوار می کشم
بازار گرمم از خنکی هایِ بخت ، زفت،آن یوسفم که ناز خریدار می کشم
چون گل بسر زنم زبس از خون گرفته رنگاز دیده در ره تو اگر خار می کشم
چون سایه اختیار بدستم نداده اندگویم چسان که دست زهر کار می کشم
خونم وفا بمستی چشمت نمی کندزین نیم جرعه خجلت بسیار می کشم
از آن مکدرم که زتأثیر عکس خویشآئینه را نقاب برخسار می کشم
رنگ از حنای عید کلیم ار نباشدمدستی باین دو دیده خونبار می کشم