گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۸

دل را از آن دو طره پرفن گرفته اماز هند زلف رخصت رفتن گرفته ام
با شعله ام بنسبت عریانی الفت استزان روی جا بگوشه گلخن گرفته ام
هرگز ز سنگ دلشکنانم هراس نیستاین شیشه را برای شکستن گرفته ام
دانسته ام حقیقت خود را چنانچه هستدر کین خویش جانب دشمن گرفته ام
چشم از جهان ببستم و نور دلم فرودروشن شده است خانه چو روزن گرفته ام
آخر بسان فاخته ام شد گلو کبودمنت ز خلق بسکه بگردن گرفته ام
تا چند در نی قلم آتش زند سخنمن هم کلیم خامه ز آهن گرفته ام