غزل شمارهٔ ۴۵۶
بدام عشق تو بیدانه مبتلا شده امپرم مبند چو دل بسته مبتلا شده ام
جدا ز یاران، تار گسسته را مانمکه بینوا شده ام گر دمی جدا شده ام
چراغ اهل دلم، بیفروغم ار بینیز گرد محنت این کهنه آسیا شده ام
نه از ترحم، صیاد کرده آزادمز ضعف تن ز شکاف قفس رها شده ام
چو آبروی قناعت نمی برم ز طلببکوی عزلت بیمایه چون هما شده ام
همان بدیده جوهر شناس جا دارماگر ز مالش ایام توتیا شده ام
ز تیره روزی و آشفته خاطری پیداستکه کشته بسته آن طره دوتا شده ام
گدا شوند گر اهل طلب زننگ سئوالمن از گدائی میخانه پادشا شده ام
هما به تیر زنند استخوانم ار بخوردچنین که من هدف ناوک بلا شده ام
ز دستگیر ، امیدم چنان بریده کلیمکه ناامید ز پا مردی عصا شده ام