گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۵

همه پاکان بحر و بر دیدمچه تری ها زخشک وتر دیدم
نیک و بد در زمانه ما نیستهر چه دیدم ز بد بتر دیدم
سوختن در فراق او این بودپختگی ها کزین سفر دیدم
می رمم همچو سگ گزیده زآببسکه طوفان ز چشم تر دیدم
سرمه را دیده ام بآب دهددود آتشگه جگر دیدم
عقل را در سرم بچرخ آوردپیچ و تابی کز آن کمر دیدم
می روم رو شکفته تا دم تیغچین پیشانی سپر دیدم
باطنش همچو پشت آینه بودظاهر هر که صاف تر دیدم
شیشه از سنگ آن ندید کلیمکه من از بالش هنر دیدم