غزل شمارهٔ ۴۵۴
چون دف تر ناله از بیداد کمتر میکنممیکشم جور و تغافل در برابر میکنم
سرنوشتم گر شهادت نیست در کویت چرابوی خون میآید از خاکی که بر سر میکنم
بس که هردم میرسد فوج بلایی بر سرمگر کشم آهی خیال گرد لشکر میکنم
آنقدر کالماس بر داغم سپهر افشانده استمن نمک از گریه شب در چشم اختر میکنم
میبرم با خود لباس داغ حسرت را به خاکپیش بینم فکر عریانی محشر میکنم
زاهدان عهد ما معیار حق و باطلندهرچه را منکر شوند این قوم باور میکنم
سرکشیها را غبار از سر اگر بیرون کندخویش را با خاک در پستی برابر میکنم
رشته از گوهر به خود میبالد و تن از سخنگر سخن گویم علاج جسم لاغر میکنم
در جهان دائم نشان تیر انکارم کلیمگر ز مصحف چامه ناموس در بر میکنم