گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۱

ازین شکسته دلم گر نحیف و رنجورمکه در غمش بگریبان نمی رسد زورم
هزار بار ازین همرهان گسستم و بازفلک نهشت جدا همچو تار طنبورم
سرم بغیر گریبان فرو نمی آیدبدستگاه قناعت ز بسکه مغرورم
چنینکه صورت خامم کدورت انگیزستببزم دهر تو گوئی چراغ بینورم
ز خلق راحت تنهائیم رهانیدهبکنج خلوت خود در بهشت بیحورم
بباغ دهر خس آشیانه را مانمکه در میان طراوت ز خرمی دورم
ز ضعف بار مداوا نمی توانم بردطبیب را چه گنه گر همیشه رنجورم
نیافتم هنری بهتر از سبکباریاگر ندارم چیزی ببار معذورم
در انتظار خرابی بسر رود عمرکلیم همچو حباب آنزمان که معمورم