گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۰

گه گهر گه شرر از دیده تر یافته اممن هم از برق وهم از برق و هم از ابر نظر یافته ام
تا که از پای فتادم زهمه در پیشمپا براه تو اگر باخته پر یافته ام
پیش پا را نتواند ز سیه روزی دیددر کف هر که چراغی ز هنر یافته ام
بر سرم گل شود از سوز درون خاکسترمی توان یافت که از شمع نظر یافته ام
گر عسس کرد رها محتسبم می گیردتا ز کیفیت چشم تو خبر یافته ام
در بیابان طل از اثر گرم رویصدف آبله را پر ز شرر یافته ام
در مصافی که سرم را سپر از تسلیم استگر سکندر طرفم گشته ظفر یافته ام
فقر را بسکه قناعت بنظر شیرین کرددست ار تنگ بود تنگ شکر یافته ام
راز هر سینه به بینم چو می از شیشه کلیمز در میکده تا کحل بصر یافته ام