گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۲

هم جفای دوستان هم جور دشمن می‌کشمهرکه از هر جا برآرد تیغ گردن می‌کشم
پهلوی چرب غنا ارزانی دون‌همتانمن ز خاک آستان فقر روغن می‌کشم
چند باشم شعله هر گلخنی دیگر چو داغبر در دل می‌نشینم پا به دامن می‌کشم
بس که از ذوق خموشی دم زدن دشوار شدهر نفس کز دل کشم پیکانی از تن می‌کشم
شرم بادم دارم ار سرمایه از دشمن دریغبرق را دامن همی‌گیرم به خرمن می‌کشم
در نظر شاخ گلی دارم که در هر سرزمینرنگ می‌ریزم زاشک و طرح گلشن می‌کشم
خار را از پا برون می‌آورم دائم به خارتا نپنداری درین ره بار سوزن می‌کشم
وای اگر می‌ماند با ما آنچه شیطان برده استبار خود می‌بینم و منت ز رهزن می‌کشم
بس که با آوارگی خو کرده‌ام دایم کلیممی‌خلد خارم به پا گر پا به دامن می‌کشم