غزل شمارهٔ ۴۴۳
زحرف شکوه ایام لب چنان بستمکه گر بنزد طبیب آمدم زبان بستم
سیاهی شب آنزلف رنگ بست نبودکه من در آن شکن طره آشیان بستم
بکف عنان دو طوفان نگاه نتوان داشتچو راه گریه گشادم در فغان بستم
نه همتست غم چشم خویش دارم گرنظر زدیدن این تیره خاکدان بستم
خوشست درخور قدرت بلندپروازیوگرنه منهم احرام آسمان بستم
جهان تنگ بسان دهان او هیچستز شوق اوست اگر دل باینجهان بستم
کسی طلسم سلامت نبسته است چو منزحرف نیک و بد مردمان زبان بستم
نبودمور در افتادگی کمر بستهبخاکساری روزیکه من میان بستم
شکسته بندم و آئین تازه ای دارمبسان قرعه شکستن بر استخوان بستم
شدم ز بوسه آن خاک آستان محرومکلیم تا ز فغان خواب پاسبان بستم